|
|
|
|
|
برای دانشجویان امروزی هرمنوتیک بحث تازه ای به شمار نمی رود اما در پاسخ به کامنت یکی از خوانندگان محترم سعی می کنم تا آنجا که به ادبیات مربوط می گردد، آن را بصورت فشرده معرفی کنم. ظهورهرمنوتیک به عنوان یک دانش دارای اصول و فروع حدودا به قرن هجدهم میلادی برمی گردد. منتها سابقه «نگرش هرمنوتیکی» قرنها پیش از آن، در نوع نگاه عارفان به متن وجود داشته است. هرمنوتیک به منزله یک دانش در مقالات ودلالات کسانی مثل دان هایر، مارتین کلادنیوس و یوهانس رامباخ ریشه دارد. با این حال «فردریش ارنستاندیل شلایر ماخر»( 1759ـ1710م) را می توان نقطه عطف در تدوین هرمنوتیک به منزله یک دانش به شمار آورد. این دانش در حوزه های مختلف کاربرد دارد و بر همین اساس می توان زیرشاخه هایی برای آن در نظر گرفت. هرمنوتیک متن، هرمنوتیک فلسفی و هرمنوتیک متدلوژی اصلی ترین شاخه های آن هستند. شلایرماخر در هرمنوتیک متن تشخّص دارد، هایدگر در هرمنوتیک فلسفی و دیلتای در هرمنوتیک متدلوژی. کسانی مثل گادامرهم آمیزه ای از هرمنوتیک فلسفی و متدلوژی را در پیش گرفتند. آنچه در حوزه ادبیات بیشتر کاربرد دارد در درجه اول هرمنوتیک متن و سپس هرمنوتیک متدلوژی است. به حیث تاریخی، هم می توان انواعی برای هرمنوتیک اعتبار کرد: هرمنوتیک کلاسیک، هرمنوتیک مدرن و هرمنوتیک پسامدرن. از چهره های فوق، شلایرماخر و دیلتای در نوع کلاسیک شهرت دارند، هایدگر و گادامر در نوع مدرن. شخصیتهایی مثل هیرش هم در دروه ای از عمر بیشتر به هرمنوتیک پسامدرن گرایش دارند. تا آنجا که به ادبیات مربوط می گردد، کلاسیکها معتقد به وجود معنای واحد یا «معنای نهایی متن» بودند و آن را همان «نیت مؤلف» می دانستند، مدرنها معتقد به «تکثر گرایی در معنا» بودند و معتقد بودند که رسیدن به معنای مورد نظر مولف ممکن نیست و اصلا باور به وجود معنای ازلی ـ ابدی در متن را امری نامعقول تلقی می کردند و پسامدرنها از این هم فراتر رفته و اصلاً اعتقاد به چیزی به نام «حقیقت متمرکز» در متن یا در هر جای دیگر را انکار می کنند. در نقد ادبی، هرمنوتیک شلایرماخر ـ هرمنوتیک متن ـ بیشتر می تواند کاربرد داشته باشد. شلایرماخر در تدوین نظریه اش تحت تاثیر کانت و رمانتیسم اروپایی قرار داشت. او دو اصطلاح را در نظریاتش پرورش داد که به حوزه نقد ادبی مربوط می شود. یکی، تفسیر دستوری(Gramatical) و دیگری تفسیر فنی( Technical). در نوع اول، بر جنبه های عمومی زبان، دستور زبان، فقه اللغه و معانی و بیان تاکید می شود. این همان شیوه سنتی رایج در دانشکده های ادبیات در برخورد با متن است. «تفسیر فنی»، غالبا مبتنی بر رویکردی روان شناختی( Psychological approach) است و بر این اساس بر نبوغ فردی هنرمند، ویژگیهای شخصیتی، روحی و زیستی او بیشتر تاکید می کند. بر این اساس می توان گفت نگرش نخستین، ابژه نگر است و دومین سوژه گرا.
به نظر شلایر ماخر توجه به هر کدام از این دو نوع رویکرد ما را از دیگری باز می دارد. او هدف اصلی هرمنوتیک را «تفسیر فنی» می دانست و هدف تفسیر را رسیدن به «نیت مولف» معرفی می کرد. از این جهت رویکرد او را باید کلاسیک به شمار آورد. او به دنبال دست یافتن به قواعد عمومی تفسیر متن بود اما قواعد خاصی در این باره ارائه نداد. این عمده ترین نقدی است که می توان بر وی وارد آورد. دیلتای که در هرمنوتیک متدلوژی شهرت دارد، شلایرماخر را بسیار دوست می داشت اما نظرش را با الهام از آراء وی و در برابر طرفداران مکتب تحصلی(Positivism) پایه ریزی کرد. آنها معتقد بودند آزمون پذیری، معیار اصلی معنادار بودن گزاره هاست و بسیاری از علوم انسانی را از آن جهت که آزمون پذیر نیستند، فاقد وجاهت علمی می شمردند. دیلتای عمدتا به دنبال دفاع از ساحت علوم انسانی یا به تعبیر وی «علوم معنوی» بود و بدین ترتیب تفاوت میان «روش تحقیق در علوم انسانی با علوم تجربی» را مطرح کرد. به نظر او، روش علوم تجربی مبتنی بر توصیف پدیده ها و استقرای علمی است اما روش علوم معنوی یا انسانی تفسیر و بهره گیری از هرمنوتیک است. بدین ترتیب او هرمنوتیک را از حوزه تفسیر متن به روشی عام برای علوم انسانی ارتقا داد. پالمر در کتاب علم هرمنوتیک مراحل تاریخی و معانی چندگانه هرمنوتیک را به دقت بررسی کرده است. تا انجا که به ادبیات مربوط می گردد، دیلتای مانند کلادنیوس معنای نهایی متن را همان «نیت مولف» می دانست. با این تفاوت که معتقد بود گاه ممکن است منتقد به گونه ای از تفسیر متن برسد که خود مؤلف هم به ان اشراف آگاهانه نداشته است. بنابراین هرمنوتیک به ما کمک می کند که مؤلف را بهتر از آن که در وهله اول به نظر می رسد، بشناسیم.
درست است که او در حوزه «روش شناسی» بیشتر تحقیق می کرد اما به تفسیر متن هم علاقه مند بود و معتقد بود کار هرمنوتیک متن، اولا «بازآفرینی» فضای تاریخی ـ اجتماعی است که مؤلف در آن می زیسته و ثانیا «جایگزینی» خویش در آن بافت تاریخی ـ اجتماعی برای نزدیک شدن به افق معنایی مورد نظر مؤلف. بنابراین در نظر دیلتای، بازآفرینی(Reproduction ) و جایگزینی(Transposition) دو کلمه کلیدی در برخورد با متن هستند. در مورد ادبیات فارسی، نمی توان گفت کدام یک از این رویکردهای بر دیگری ترجیح دارد. به تعبیر دیوید دیچز«هر منتقد ادبي توانا برخي جنبه هاي هنر ادبي را مي بيند . . .اما ديد کلي يا چيزي شبيه به آن فقط براي کساني دست مي دهد که ياد بگيرند بينشهاي حاصل از روشهاي انتقادي متعدد را چگونه با يکديگر تلفيق کنند. به نظرم می آید که ما می توانیم از همه این رویکردها در برخورد با متون استفاده کنیم. شیوه «تفسیر فنی» برای برخی متون مانند غزلیات حافظ و اصولا غزل عرفانی و شعر مدرن مناسب تر به نظر می رسد و «تفسیر دستوری» در خصوص پاری متون مثل شاهنامه و یا متون تعلیمی کاربرد بیشتری دارد. با این حال، باید توجه داشت که متون ادبی حتی آنها که تک معنایی به نظر می رسند، قابلیت آن را دارند که با رویکردهای مختلف، مورد تحلیل و بررسی قرار گیرند و هیچگاه هیچ نقطه پایانی برای تحلیل محتوای متن ادبی وجود ندارد. به قول عین القضاه: «جوانمردا! این شعرها را چون آیینه می دان که هر کس نقد حال خویش در آن بیند». |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط سید مهدی زرقانی
|
|
||