|
|
|
|
|
۲. در مقابل گروهی مثل مایکل مُرس( michael morse) و جان چاردي(john chardi )معتقدند دانش نقد ادبی می تواند لذت متن را مضاعف کند. چون آگاهی ما را نسبت به تمهیدات زبان شناسیکی (linguistic Devices) که موجد برجسته شدن زبان(Foregrounding) در اثر هنری می شود، افزایش می دهد و این دقیقا همان نقطه ای است که «لذت هنری» شکل می گیرد. اینان کنش نقد ادبی را با تمثیل «تماشاگران بازی فوتبال» توضیح می دهند. گروهی از تماشاگران بازی فوتبال کسانی هستند که فاقد دانش تحلیل بازی هستند و فقط از تموجات عاطفی که در خلال بازی به سراغشان می آید، لذت می برند. اما گروه دیگری هستند که هم از هیجانات ناشی از بازی لذت می برند و هم دانش کافی را برای تحلیل بازی دارند. اینان از دوگونه لذت برخوردار می شوند. لذت ناشی از تموجات عاطفی و لذت ناشی از تحلیل بازی. این دو نظر، طرفداران و مخالفان خاص خود را دارد و هر گروه هم برای خودشان دلایلی می آورند. ۳. خاستگاه این اختلاف نظر کجاست؟ به نظرم می آید مساله برمی گردد به تقابل میان دانش و هنر. «دانش» تمایل به کلیشه شدن و کلیشه کردن و دسته بندی و بسته بندی کردن دارد اما «هنر» گرایش به شکستن کلیشه ها، نابود کردن ساختارهای تکراری و عادتی و بطور کلی گرایش به آزادی. این خصلتها نقصی برای هیچکدام نیست. یک ویژگی ذاتی است برای آنها. ۴. لابد برای شما هم پیش آمده گاهی به همه معیارهای جمال شناسیکی که بدان باور دارید، پشت پا می زنید و مثلا نسبت به قطعه شعری ابراز احساسات می کنید که فاقد هر کدام از آن موازینی است که بدان اعتقاد دارید. یا مثلاً اگر طرفدار داستان نویسی هنری هستید، می نشینید و با شعف تمام، داستانهای کاملا غیر هنری مجله های خانواده را می خوانید و کلی لذت هم می برید؛ در حالیکه در محافل علمی و رسمی همیشه به اینگونه داستانها حمله می کنید. این هم نمونه ای دیگر است از تقابل «دانش» و «هنر» که در واکنشهای دوگانه ما خودش را نشان می دهد. ۵. اجازه بدهید یک مثال هم از سنّت بیاورم. مولانا چنان به «تاویل گران» کلام الله بخصوص فاطمی ها می تازد که گویی دشمن خونی آنهاست اما بیشترین «تاویل» از آیات الهی در مثنوی انجام گرفته است. سنایی هم همینطور است و عطار نیز. «تاویل»، همان ساحت «ذوقی» و «هنری» برخورد با متن است که به شدت از «علمی شدن» و کلیشه شدن رهاست. عرفا آن وقت که به تاویل حمله می کنند، به ساحت دانش وجودشان اصالت می دهند و آن وقت که خود تاویل می کنند به ساحت ذوقی وجودشان. این رفتار دوگانه سوای توضیحاتی که می توان درباره آن داد، می تواند نمود و نمادی باشد از تقابل دانش و هنر در سنت عرفانی. ۶. از منظری که ما به مساله می نگریم، می توان مجموعه مکاتب نقد ادبی را به دو دسته کلی تقسیم کرد. یکی آنها که نقش ذوق منتقد در آنها چندان به رسمیت شناخته نشده و فقط به دانش او تاکید می شود و دیگر آنها که برای ذوق منتقد، همطراز با دانش ادبی او اعتبار و ارزش قائل می شود. نظریاتی که بر اساس منظر زبان شناسیک تدوین شده اند، مثلاً فرمالیسم، از نوع دسته اول هستند و نظریاتی که مبتنی بر نگرش های هرمنوتیک یا رویکردهای واکنش خواننده(Reader Response) ارائه شده، از نوع دسته دوم. هر چه به حیث تاریخی جلوتر می آییم، نقش ذوق منتقد پر رنگ تر می شود. بطوری که در نظریات متاخر منتقد ادبی در کار نقد، اثر هنری را بازسازی می کند و در فرآیند تولید معنا با خالق اثر هنری مشارکت دارد. ۷. به نظرم می آید که نباید به دانش نقد ادبی چندان میدان داد که متن هنری را از حیثیت لذت رسانی و لذت بخشی دور کند و آن را یکسره به تسخیر دانش درآورد. اعتبار دادن به ذوق، در کار نقد، سبب می شود کنش نقد خلاقانه شود و در واقع، اعتماد به آزادی است. البته که افراط در جانب دوم نیز کار را از حوزه دانش یکسره خارج کرده و به حیطه نقد تآثری می کشاند که فاقد ارزش علمی است. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1) در میان اینها مشهورترین چهره همین سوزان سانتاگ منتقد و داستان نویس آمریکایی است. حوزه فعالیت او هم نقد ادبی است و هم داستان نویسی. آثار او عبارتند از ولی نعمت(The benefactor) رمانی که به سال 1963 تحریر کرد، بار و بنه مرگ(death kit) رمانی در 1967، و داستان کوتاه زندگی این روزهای ما(The way we live now) به سال 1986، و سرانجام رمان در ایالات متحده ( in America) به سال 2000. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط سید مهدی زرقانی
|
|
||