|
|
|
|
|
۲. تکوین شخصیت در بسیاری از رمانهای صاحب نام ایرانی چند اشکال اساسی دارد. در برخی از آنها نگرة غالب، که در ژرفساخت اثر خودش را پنهان کردهاست، همان ذهنیت مطلقگرای کلاسیک است که انسان را در قالب دو قطب «سیاه» یا «سفید» تقسیمبندی می کند و میبیند. حال آنکه بیشتر انسانها «خاکستری» ـ ترکیب سیاه و سفید ـ هستند و تفاوت آنها در میزان سیاهی یا سفیدی شان است. این نگاه دوقطبی که ریشة ایدئولوژیک دارد و کاملا آرمانگرایانه است، برای مدتی طولانی بر آفرینشهای ادبی جهان سایه افکنده بود اما رمان نو برای خودش رسالتهای تازهای تعریف میکند که در چهارچوب این نگره نمیتوان به آن اغراض دست یافت. تکوین شخصیتها بر اساس این نگاه دوقطبی آنها را در قالب گروههای کاملا سیاه یا کاملا سفید طبقه بندی، دسته بندی و بلکه بهتر است بگوییم بسته بندی می کند. ما این آدمها را باور نمی کنیم و نمی توانیم با آنها هم ذات پنداری کنیم. مثل اینکه از کره دیگری امده اند. از نمونههای ایرانی شخصیت رمان انگار گفته بودی لیلی اثر سپیده شاملو است که برنده جایزه ادبی هم شدهاست و یا بیشتر شخصیتهای رمان من او که با اقبال چشمگیری رو به رو شده است. در رمانهای خارجی موفق و حتی باید بگویم رمانهای متوسط این اشکال مشاهده نمیشود. گویا نویسندگان آنها انسان را در حیثیت خاکستریاش به رسمیت شناختهاند. از برای مثال شخصیت فیلیپ در رمان پایبندیهای انسانی اثر سامرست موام و شخصیت آیدا در رمان تاریخ اثر الزا مورانته این ویژگی را دارند. در اینها تکوین شخصیت صورت می گیرد اما بر این مبنا که انسان موجوی خاکستری است. با این حال در نظر داشته باشیم جامعهای که در آن نوشتن رمان آرمانگرا ـ که تکوین شخصیتهای تک قطبی در آن یک ضرورت است ـ متوقف شود، چشمانداز روشنی نخواهد داشت. این هم یک صدای لازم در کنار دهها صدای دیگر است که اگر نباشد گوش ما در پی چیزی میگردد. ما بدون اسطوره ها نمی توانیم زندگی کنیم و اسطوره ها نهایتاً شخصیتهایی تک قطبی هستند. 3. در بسیاری دیگر از این رمانها اصلاً تکوین شخصیت در کار نیست. ما با تعدادی آدم از پیش ساخته شده که معلوم نیست چطور به این سطح شخصیتی رسیدهاند مواجه میشویم که اینها در سرتاسر رمان تغییر هم نمیکنند؛ مثل پدیدههای جامد و البته غیر انسانی هستند. این رمانها در واقع برشی از زندگی شخصیتها را پیش چشم ما میآورند و در همان برش هم شخصیت رمان لایتغیر است. عجیب است که برخی از این رمانها برآنند تا یک نسل یا یک دوره مثلا سی ساله از زندگی را به خواننده نشان دهند. منطق شخصیت پردازی در این رمانها بیشتر مناسب داستان کوتاه است تا رمان. در واقع داستانهای کوتاهی هستند که مفصل نوشته شدهاند. مثل دو شخصیت محوری رمان اسفار کاتبان که از رمانهای مطرح این سالهاست. من فکر میکنم این ویژگی هم بیشتر ریشة فرهنگی دارد و در ژرفساخت ذهنیت جمعی قوم نهفتهاست و کمتر به مهارت تکنیکی نویسندگان مربوط میشود. یعنی رماننویسان ما در سطح جهانبینی و تفسیر حیات به درک دقیق و درستی از انسان نرسیده اند. 4. مسألة دیگر که باز در همین حوزة تکوین شخصیت خودش را نشان میدهد، تکصدایی بودن بسیاری از رمانهای ایرانی است. حتی رمانهایی که نویسندگانشان فکر میکنند چندصدایی است، در ژرفساختشان نهایتاً تکصدایی هستند. آنها فقط صورت مسأله را درست کردهاند و توهم چند صدایی دارند. گویا نویسندگان ما نمیتوانند صدای مخالف را به رسمیت بشناسند و خودشان پشت یکی از شخصیتهای رمان پنهان میشوند و نهایتاً صدای همان شخصیت است که بر بقیه صداهای ضعیف و قوی متن غلبه می یابد. من تصور میکنم این اشکال نیز ریشة فرهنگی دارد و مربوط به جهانبینی رماننویسان ما میشود نه مهارت در نویسندگی. در حالیکه در همان رمان سامرست موام، که ذکرش رفت، فیلیپ نمایندة صدای خودش است؛ صدایی که به تدریج تکوین مییابد و در طول رمان متناسب با اوضاع زمان تغییرات درونی پیدا میکند. کشیشی که عموی فیلیپ است صدایی درست مقابل او دارد که آن نیز در خلال حوادث مختلف نوسان دارد اما اصالتش حفظ شدهاست. همسر کشیش هم صدایی خاص خودش را دارد که نه مثل فیلیپ است و نه مثل کشیش و به همین ترتیب تمام شخصیتهایی که در رمان ظهور میکنند، رشد میکنند، تکوین مییابند هر کس صدای خودش را دارد و سامرست موام هیچ اصراری ندارد که بگوید کدام صدا بر دیگری ترجیح دارد. انگار شخصیتها مستقل از ذهن نویسنده تکوین مییابند و نویسنده فقط دارد آنها را به ما نشان میدهد. 5. نکته دیگر اصالت صداهای موجود در یک رمان است. صداهای مختلف در رمانهای ایرانی اخیر غالباً اصالت ندارند. منظورم از اصالت این است که آن صدا واقعاً صدای یک تیپ شخصیتی باشد و نمایندة گونهای از زندگیِ «عینی» یا «ذهنی» باشد. صدا وقتی اصیل باشد، متناسب با تحولات رمان تغییر پیدا میکند اما همچنان خواننده میبیند که صاحب ان صدا دارد در رمان زندگی خودش را میکند و مثل بقیه نشدهاست؛ مثل خودش است. اگر صدا اصیل نباشد بتدریج در بقیه صداها محو و هضم خواهد شد. این اشکال نیز به نظرم ریشه در نوع جهانبینی نویسندگان ما دارد. نظام آموزشی ما بگونهای است که اختلاف شخصیتی انسانها را به رسمیت نمیشناسد و انها را در قالبهایی تربیت می کند که همه باید مثل هم باشند؛ آدمهایی که باید بر اساس یک الگوی از پیش تعریف شده عمل کنند، فکر کنند و نگاه کنند، درست مثل کره های پاستوریزه که در قالبهای مشخص و کلیشه ای تولید می شوند و اختلاف انها در این است که برخی ۲۵ گرمی اند و برخی ۵۰ گرمی و برخی ۱۰۰ گرمی اما همه ۲۵ گرمی ها مثل همند و قس علی هذا. نویسندة رمانی که در چنین شیوة آموزشی و تربیتیای رشد کردهباشد مشکل بتواند در تکوین شخصیتها اصالت صداها را مد نظر قرار دهد. شاید نکات دیگری هم باشد که به ذهن من نرسیده باشد و شاید در موارد فوق رأی من ناصواب باشد. اینها دریافتهایی است که من در خلال خواندن رمانها به ذهنم رسید. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 10 بعد از ظهر توسط سید مهدی زرقانی
|
|
||