تبليغاتX
نوشتارها - نقد ادبی (9)

 ۲. تکوین شخصیت در بسیاری از رمانهای صاحب نام ایرانی چند اشکال اساسی دارد. در برخی از آنها نگرة غالب، که در ژرف­ساخت اثر خودش را پنهان کرده­است، همان ذهنیت مطلق­گرای کلاسیک است که انسان را در قالب دو قطب «سیاه» یا «سفید» تقسیم­بندی می کند و می­بیند. حال آنکه بیشتر انسان­ها «خاکستری» ـ ترکیب سیاه و سفید ـ هستند و تفاوت آنها در میزان سیاهی یا سفیدی شان است. این نگاه دوقطبی که ریشة ایدئولوژیک دارد و کاملا آرمانگرایانه است، برای مدتی طولانی بر آفرینشهای ادبی جهان سایه افکنده بود اما رمان نو برای خودش رسالت­های تازه­ای تعریف می­کند که در چهارچوب این نگره نمی­توان به آن اغراض دست یافت. تکوین شخصیتها بر اساس این نگاه دوقطبی آنها را در قالب گروههای کاملا سیاه یا کاملا سفید طبقه بندی، دسته بندی و بلکه بهتر است بگوییم بسته بندی می کند. ما این آدمها را باور نمی کنیم و نمی توانیم با آنها هم ذات پنداری کنیم. مثل اینکه از کره دیگری امده اند. از نمونه­های ایرانی شخصیت رمان انگار گفته بودی لیلی اثر سپیده شاملو  است که برنده جایزه ادبی هم شده­است و یا بیشتر شخصیتهای رمان من او که با اقبال چشمگیری رو به رو شده است.

     در رمانهای خارجی موفق و حتی باید بگویم رمانهای متوسط این اشکال مشاهده نمی­شود. گویا نویسندگان آنها انسان را در حیثیت خاکستری­اش به رسمیت شناخته­اند. از برای مثال شخصیت فیلیپ در رمان پای­بندی­های انسانی اثر سامرست موام و شخصیت آیدا در رمان تاریخ اثر الزا مورانته این ویژگی را دارند. در اینها تکوین شخصیت صورت می گیرد اما بر این مبنا که انسان موجوی خاکستری است.

     با این حال در نظر داشته باشیم جامعه­ای که در آن نوشتن رمان آرمانگرا ـ که تکوین شخصیتهای تک قطبی در آن یک  ضرورت است ـ متوقف شود، چشم­انداز روشنی نخواهد داشت. این هم یک صدای لازم در کنار دهها صدای دیگر است که اگر نباشد گوش ما در پی چیزی می­گردد. ما بدون اسطوره ها نمی توانیم زندگی کنیم و اسطوره ها نهایتاً شخصیتهایی تک قطبی هستند. 

3. در بسیاری دیگر از این رمانها اصلاً تکوین شخصیت در کار نیست. ما با تعدادی آدم از پیش ساخته شده که معلوم نیست چطور به این سطح شخصیتی رسیده­اند مواجه می­شویم که اینها در سرتاسر رمان تغییر هم نمی­کنند؛ مثل پدیده­های جامد و البته غیر انسانی هستند. این رمانها در واقع برشی از زندگی شخصیتها را پیش چشم ما می­آورند و در همان برش هم شخصیت رمان لایتغیر است. عجیب است که برخی از این رمانها برآنند تا یک نسل یا یک دوره مثلا سی ساله از زندگی را به خواننده نشان دهند. منطق شخصیت پردازی در این رمانها بیشتر مناسب داستان کوتاه است تا رمان. در واقع داستان­های کوتاهی هستند که مفصل نوشته شده­اند. مثل دو شخصیت محوری رمان اسفار کاتبان که از رمانهای مطرح این سالهاست. من فکر می­کنم این ویژگی هم بیشتر ریشة فرهنگی دارد و در ژرف­ساخت ذهنیت جمعی قوم نهفته­است و کمتر به مهارت تکنیکی نویسندگان مربوط می­شود. یعنی رمان­نویسان ما در سطح جهان­بینی و تفسیر حیات به درک دقیق و درستی از انسان نرسیده اند.

4. مسألة دیگر که باز در همین حوزة تکوین شخصیت خودش را نشان می­دهد، تک­صدایی بودن بسیاری از رمان­های ایرانی است. حتی رمانهایی که نویسندگانشان فکر می­کنند چندصدایی است، در ژرف­ساخت­شان نهایتاً تک­صدایی هستند. آنها فقط صورت مسأله را درست کرده­اند و توهم چند صدایی دارند. گویا نویسندگان ما نمی­توانند صدای مخالف را به رسمیت بشناسند و خودشان پشت یکی از شخصیتهای رمان پنهان می­شوند و نهایتاً صدای همان شخصیت است که بر بقیه صداهای ضعیف و قوی متن غلبه می یابد. من تصور می­کنم این اشکال نیز ریشة فرهنگی دارد و مربوط به جهان­بینی رمان­نویسان ما می­شود نه مهارت در نویسندگی.

    در حالیکه در همان رمان سامرست موام، که ذکرش رفت، فیلیپ نمایندة صدای خودش است؛ صدایی که به تدریج تکوین می­یابد و در طول رمان متناسب با اوضاع زمان تغییرات درونی پیدا می­کند. کشیشی که عموی فیلیپ است صدایی درست مقابل او دارد که آن نیز در خلال حوادث مختلف نوسان دارد اما اصالتش حفظ شده­است. همسر کشیش هم صدایی خاص خودش را دارد که نه مثل فیلیپ است و نه مثل کشیش و به همین ترتیب تمام شخصیتهایی که در رمان ظهور می­کنند، رشد می­کنند، تکوین می­یابند هر کس صدای خودش را دارد و سامرست موام هیچ اصراری ندارد که بگوید کدام صدا بر دیگری ترجیح دارد. انگار شخصیتها مستقل از ذهن نویسنده تکوین می­یابند و نویسنده فقط دارد آنها را به ما نشان می­دهد.

5. نکته دیگر اصالت صداهای موجود در یک رمان است. صداهای مختلف در رمانهای ایرانی اخیر غالباً اصالت ندارند. منظورم از اصالت این است که آن صدا واقعاً صدای یک تیپ شخصیتی باشد و نمایندة گونه­ای از زندگیِ «عینی» یا «ذهنی» باشد. صدا وقتی اصیل باشد، متناسب با تحولات رمان تغییر پیدا می­کند اما همچنان خواننده می­بیند که صاحب ان صدا دارد در رمان زندگی خودش را می­کند و مثل بقیه نشده­است؛ مثل خودش است. اگر صدا اصیل نباشد بتدریج در بقیه صداها محو و هضم خواهد شد. این اشکال نیز به نظرم ریشه در نوع جهان­بینی نویسندگان ما دارد. نظام آموزشی ما بگونه­ای است که اختلاف شخصیتی انسان­ها را به رسمیت نمی­شناسد و انها را در قالبهایی تربیت می کند که همه باید مثل هم باشند؛ آدمهایی که باید بر اساس یک الگوی از پیش تعریف شده عمل کنند، فکر کنند و نگاه کنند، درست مثل کره های پاستوریزه که در قالبهای مشخص و کلیشه ای تولید می شوند و اختلاف انها در این است که برخی ۲۵ گرمی اند و برخی ۵۰ گرمی و برخی ۱۰۰ گرمی اما همه ۲۵ گرمی ها مثل همند و قس علی هذا. نویسندة رمانی که در چنین شیوة آموزشی­ و تربیتی­ای رشد کرده­باشد مشکل بتواند در تکوین شخصیتها اصالت صداها را مد نظر قرار دهد.  شاید نکات دیگری هم باشد که به ذهن من نرسیده باشد و شاید در موارد فوق رأی من ناصواب باشد. اینها دریافتهایی است که من در خلال خواندن رمانها به ذهنم رسید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 10 بعد از ظهر  توسط سید مهدی زرقانی  |