تبليغاتX
نوشتارها - نقد ادبی (8)
  1. پس از خواندن این رمانها متوجه شدم با همه شهرتی که این آثار دارند و با همه اعتباری که برای رمان نویسی ایران کسب کرده اند، هیچ تناسبی با میزان تبلیغی که ما برایشان می کنیم ندارند. در همه آنها یک نقطه ضعف اساسی هست که جنبه های مثبت آنها را به شدت تحت تآثیر قرار داده و در حکم پاشنه آشیل آنهاست.
  2. در خلال کار بود که توسط دوست دانشجویی به چندین رمان خارجی دسترسی پیدا کردم. خواندن این رمانها بود که ضعف رمانهای ایرانی را برایم محسوس تر و آشکارتر کرد. در اینجا قصد ندارم نامی از رمانهای خارجی که خواندم ببرم اما واقعا تفاوت دو نسل رمانهای ایرانی و خارجی، بیش از حد معقول و متعارف بود. میل خواندن رمانهای خارجی چندان در من تقویت شد که مجبور شدم فهرست رمانهای ایرانی را که تصمیم گرفته بودم بخوانم به گوشه ای افکنم و فهرست تازه ای از رمانهای خارجی تهیه کنم.
  3. ضعف بزرگ رمان های ایرانی در چیست؟ من فکر می کنم عدم موفقیت اکثر آنها در «آفرینش جهان اثر» است. نویسندگان مذکور پاره ها و اجزای جهان اثرشان را خوب می سازند اما آن «کلیتی» که هویت جهان اثر را می سازد در آنها یا اصلا نیست یا بسیار کمرنگ است. برای روشن تر شدن سخنم دست به دامن تمثیل می شوم. شما جهانی را فرض کنید که آدمهایی در ان زندگی می کنند اما شما احساس می کنید این جهان یک چیزی و بلکه چیزهایی کم دارد. مثلا منظومه شمسی دارد اما خورشیدش نیست یا خورشید دارد اما منظومه شمسی اش پیدا نیست، جهان اثر ناقص الخلقه است. این بزرگترین نقطه ضعف رمانهای ایرانی است و در عین حال نقطه برجسته رمان های خارجی که خواندم این بود که در آفرینش جهان اثر فوق العاده موفق بودند.
  4. برخی از نویسندگان بدون اینکه متوجه این نقص بزرگ کارشان شوند خواسته اند با استفاده گسترده از تکنیک، اثرشان را خواندنی تر کنند اما این نقص چیزی نیست که تکنیک بتواند ان را برطرف کند.
  5. من فکر می کنم وجود چنین نقصی آن هم در نویسندگانی با گرایش های متنوع، بیشتر ریشه فرهنگی دارد و کمتر به مهارتهای نویسندگی مربوط می گردد. به نظرم می آید که علت اصلی این ضعف، «فقدان نگرش کلی­نگر» در ذهنیت جمعی ماست. ما حداکثر به سطح نگرش «کل­نگر» رسیده ایم نه «کلی نگر». شاید به این خاطر است که در ورزشهایی که نیاز به ذهنیت کلی نگر دارد، مثلا فوتبال، هم کمتر موفق هستیم. رویکرد کلی نگر صرفا در حوزه کار عده محدودی از نخبگان ما، که امکانات خاصی در اختیار دارند، مشاهده می شود نه در بدنه جامعه و مساله این است که رمان نویسان ما به ذهنیت عمومی جامعه نزدیک تر هستند تا به ذهنیت نادر و شاذ نخبگان.
  6. تفاوت ذهنیت «کل نگر» با «کلی نگر» در این است که در اولی ما ممکن است تک تک تمام عناصر یک مجموعه را در اختیار داشته باشیم اما «ارتباط انداموار» بین آنها را نمی توانیم درک کنیم و در نگرش دومی، هم مجموعه عناصر  را دراختیار داریم و هم ارتباط آنها را به وضوح درک می کنیم. مقایسه کنید یک ساعت ساز را، که می تواند فقط تمام چرخ دندنه های ساعت را شناسایی کند، با ساعت سازی که علاوه بر آن، ارتباط انها هم برایش مفهوم دارد و روشن است.  
  7. در آخر خوب است از مجموعه داستان کوتاهی که خواندنش برایم بسیار پر جذبه بود یاد کنم: یوزپلنگانی که با من دویده اند اثر ماندگار بیژن نجدی. این اثر کوتاه به تنهایی قادر است با صدها رمان مشهور برابری کند. متاسفانه اکنون نجدی در میان ما نیست و تاسف بیشترم از ان است که مجموعه دیگری از ایشان تحت عنوان داستانهای ناتمام پس از مرگشان منتشر شده است که اثری بسیار بد است و من بسیار بعید می دانم که اگر خود ایشان در قید حیات می بودند، اصلا اجازه چاپ این اثر را می دادند. بهر حال من همیشه دوست دارم بیژن نجدی را در همان یوزپلنگان ببینم و مجموعه بعدی چیزی بر ایشان نمی افزاید که بسیار از ایشان می کاهد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط سید مهدی زرقانی  |