تبليغاتX
نوشتارها - نقد ادبی (6)

گفتمان غالب در ادبیات کلاسیک

گفتمان غالب ایران عهد کلاسیک، بی هیچ تردیدی، در تصرف بلا قید "عرفان و شعر" است نه "نثر و فلسفه". پس از قرن ششم، جریان "عرفان ـ شعر" بطرز سوال برانگیز و مشکوکی تمام ساختارهای اجتماعی را به زیر سلطه گرفت. چنانکه از در و دیوار ایرانِ فرضی این سالها "شعر" می بارد و "عرفان". این دو گفتمان با یکدیگر همگرایی و  همپوشانی بسیاری دارند. چنانکه در نقطة مقابل، "فلسفه و نثر" دو گفتمان موازی هستند که فازهای مشترک زیادی دارند. غرضم انکار ارزشهای گفتمان "عرفان ـ شعر" نیست بلکه از محو شدن گفتمان "نثرـ فلسفه" سخن می گویم که چونان یک بیماری تاریخی خطرناک، اندام فرهنگ را نحیف کرده است.  

در فضاهای کلاسیک، عرفان و شعر نهایتا آدمی را به خلسه عاطفی می برند تا از این طریق به دریافتی تازه از هستی و انسان برسند. باز هم غرضم تردید در اصالت این دریافتها نیست و اکنون موضعی کاملاً توصیفی دارم. "حقیقت شاعرانه و عارفانه" در فرم نهایی خود، شباهت تام و تمامی به یکدیگر دارند: هر دو مدعی هستند که تصویری از «عالم مُثُل» ارائه می دهند؛ تصویر واحدی که از دو طریق به دست می آید: در یک مورد از طریق "شهود عرفانی" و در مورد دیگر از راه "تخیل ثانویه". "تخیل ثانویه" اصطلاحی است برساخته ساموئل کولریج که به نظر وی تنها هنرمندان از ان برخوردار هستند و با "تخیل اولیه" که همه آدمیان از ان برخوردارند تفاوت دارد.

ابزار شناخت گفتمان "عرفان­ ـ شعر" نیز مشترک است. «خیال شاعرانه»، در خالص ترین شکل خود همان "الهام عارفانه" است که هر دو موجد صورتهایی ذهنی برگرفته از عوالم خیال هستند. وجه اشتراک سوم شان در شکلهای بیانیِ آنهاست. "عرفان"، گرایش شدیدی به بیان خیال انگیز، استعاره و تمثیل دارد و اینها همان ابزارهای بیان "شاعرانه" هستند.

"نثر و فلسفه" نیز به همین نسبت تناسبها و تقارنهای زیادی دارند. هر دو در درجه اول با نیمه عقلانی آدمی سرو کار دارند نه عاطفی. ابزار بیانی هر دو به وضوح و تصریح گرایش دارد و می خواهد تصویری و تفسیری عاقلانه از هستی پیش چشم مخاطبان آورد.

در این میان، آثاری هستند برخوردار از محتوای "فلسفی" اما دارای بیان "شعری". مثل رباعیات خیام یا اشعار ناصرخسرو. اینجا دقیقا همان نقطه ای است که "تناقض" به عریان ترین شکل خودش را نشان می دهد. "شعر فلسفی" می خواهد محل تلاقی دو گفتمان نقیض شود. به نظرم می آید در سنت ادبی ماو در این موارد، یا "شعر" فدای "فلسفه" شده است یا فلسفه فدای شعر. سوالهای خیامی بیشتر از آنکه حیثیت فلسفی داشته باشند، از وجه شدیداً عاطفی برخوردارند و سروده های ناصرخسرو، آنجا که فلسفی می شوند، به شدت از ساحت "شعر" فاصله گرفته و در کامل ترین شکل، حیثیت «نظم» به خود می گیرند.

برخی منتقدان کلاسیک مثل سر فیلیپ سیدنی و پرس شلی سعی کرده اند به این مسأله جواب دهند که در شعر فلسفی، فلسفه فدای چیزی نی شود بلکه تنها «شیوه بیان» تغییر یافته است اما به نظرم می آید که "شیوه بیان" را نمی توان یکسره از "ساحت معنا" جدا کرد و اصلاً در بسیاری موارد، شیوه بیان، عنصر معناساز است.

غرض اینکه مردم ما بطور سنتی کمتر گرایشی به گفتمان "نثر ـ فلسفه" داشته اند و به همین نسبت هم "رمان" (منظورم رمان است نه خاطرات دخترکان و پسرکان عقیم در عشق؛ نه دانیل استیل ها و قرینه های وطنی شان) بسیار در حاشیه قرار گرفته است. این روزها در به در، در جستجوی یک "رمان" خواندنی می گردم و کم یافت می شود. در چنین شرایطی باید فاتحه رمان را خواند یا فکری برای رمان کرد. رمان، محصول دوران مدرن رشد فکری بشر است. حرکت روایتها از اسطوره آغاز شده به افسانه ها رسیده و در صورت تکامل یافته خود سر از رمان درآورده است. ما هیچگاه رمان را جدی نگرفته ایم. نه در دانشگاه و نه در محیط بیرون از فضاهای آکادمیک. رمان محصول ادبی جوامعی است که اولاً برخوردار از "ذهنیت فلسفی" هستند و ثانیاً "خصلت چندصدایی" در آنها نهادینه شده است. یعنی هر گاه رابطه همنشینی میان «فکر فلسفی» و «حالت چند صدایی» در جامعه ای محقق شود، محصول ادبی این معادله رشد چشمگیر "رمان" است و عجبا که در مقابل، رمان نیز به تکثیر این وضعیت آرمانی دامن می زند. امروزه گسترش رمان، بهترین راهی به نظر می رسد که می تواند فضای عمومی فرهنگ را به سمت و سوی گفتمان نثرـفلسفه سوق دهد. در عین حال من معتقد به حرکت موازی گفتمان های رقیب هستم،  نه حذف یکی یا جایگزینی یکی به جای دیگری.

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط سید مهدی زرقانی |