حرفی از آن هزاران کاندر عبارت آمد |

بوطیقای کلاسیک
سید مهدی زرقانی
نشر سخن
تاریخ انتشار: اردیبهشت ۱۳۹۱
به نظرم نخستین بار در کلاس درس نقد ادبی، که عمدةً به بررسی نظریه شعر میگذشت، بهطور جدّی با این پرسش مواجه شدم که مبانی نظری شعر کلاسیک فارسی چیست؟ هنگام نوشتن کتاب تاریخ ادبی ایران و قلمرو زبان فارسی نیز دریافتم که بدون روشنشدن آن مبانی نمیتوان درباره شاعرانی مثل رودکی، فردوسی، منوچهری، فرّخی، انوری، امیر معزّی و سایر چهرههای شاخص آن روزگاران اظهار نظر علمی کرد. رویکردهای جدید و اصالتدادن به شیوههای «مخاطب ـ محور» را نمیتوان نادیده گرفت یا انکار کرد امّا اگر بخواهیم به ذهنیّت شاعرانه کلاسیکها پی ببریم، استخراج مبانی نظری بوطیقای کلاسیک گام نخست است. این نوشتار بیش و پیش از هر چیز، گزارش مکتوبی است از جستجوهای ما برای یافتن مبانی مذکور از خلال منابع فلسفی و ادبی.
چند ماهی از آغاز مطالعاتم نگذشته بود که پیشنهاد مأموریتم برای تدریس در دانشگاههای سوریه مطرح شد؛ سفری علمی که میتوانست بهترین فرصت را در اختیارم قرار دهد. پیشنهاد مذکور را بیدرنگ و با جان و دل پذیرا شدم و خیلی زود مقدمات سفر آماده شد. اندکی بعد خود را در قدیمیترین پایتخت جهان و در بدو ورود به «مکتبةالاسد» (بزرگترین کتابخانه سوریه) یافتم. نیز در همان نخستین روزها بود که با کتاب ارزشمند نظریةالشعر عندالفلاسفةالمسلمین آشنا شدم؛ اثری که به من نشان داد، بررسی نظریه شعر فقط «در خط فلسفی» خود میتواند موضوع کتاب مستقل و مفصّلی باشد. بدین ترتیب زاویة دیدم خاصتر و مسیر مطالعاتیام روشنتر شد.
مطالعه کتاب مذکور مرا به نتیجة دیگری هم رساند: انجام چنین تحقیقی، بیش و پیش از هر چیز نیازمند ترجمة منقّحی از رسالههای شعری فیلسوفان مسلمان بود. از این روی، همراه با دوست فاضلم جناب آقای دکتر محمدحسن حسنزاده نیری، ترجمه آن رسالهها را به دست گرفتیم که به زودی منتشر خواهد شد. بدین ترتیب، دو سال اقامت من در سوریه کاملاً مستغرق مطالعه نظریه شعری فیلسوفان مسلمان شد و نوشتار حاضر رهاورد این سفر است.
در نوشتن این کتاب از خیلی کسان کمک گرفتم که نمیتوانم نام یکایک آنها را ذکر کنم اما بهطور خاص باید از استاد فرزانه جناب آقای دکتر تقی پورنامداریان تشکر کنم که با وجود مشغله فراوان، از سر لطف نوشته حاضر را از نظر گذراندند و نکات مهمی را گوشزد فرمودند. هر چند تمام سعی من این بود که نکتههای مورد نظر ایشان را کاملاً رعایت کنم اما این قدردانی بدان معنا نیست که هر آنچه در کتاب حاضر آمده، کاملاً مورد تأیید ایشان هم هست. کاستی یا خطایی اگر هست، بیگمان متوجه نویسنده است. همچنین باید از رایزنی فرهنگی ایران در دمشق تشکر کنم که امکان استفاده از منابع عربی را در اختیارم گذاشت. از دوست فاضلم جناب آقای دکتر محمد حسن حسنزاده نیری تشکر میکنم که در ترجمه رسالههای شعری فیلسوفان، از عربیدانی ایشان بهره بردم. از همکار محترم جناب آقای دکتر محمد جواد مهدوی تشکر میکنم که نکات مفیدی را متذکر شدند. از جناب آقای حسین تفقّدی قدردانی میکنم که صفحهبندی و صفحهآرایی کتاب را بر عهده گرفتند. از جناب آقای علی اصغر علمی و کارکنان نشر سخن تشکر میکنم که زحمت چاپ و انتشار کتاب را پذیرا شدند و از همه کسانی که به شکلهای مختلف در تکوین کتاب حاضر نقش داشتند و امکان ذکر نام یکایک آنها میسر نیست.
سید مهدی زرقانی
دمشق، تیر1390
لطفاً برای مشاهده فهرست تفصیلی کتاب به "ادامه مطلب" مراجعه فرمایید.
کسی خسته جان و پلاسیده باشد
که روزی سه نوبت کلاسیده باشد
کسی خویشتن را معلم لقب داد
به هر ساز باید که رقصیده باشد
و شرمنده در پیش اهل و عیالش
و از موجر خود هراسیده باشد
و باید در این روزگار گرانی
همانند من آس و پاسیده باشد
و از دست شاگردهای عزیزش
سرش مثل من خوب طاسیده باشد
معلم عزیز دل ماست اما
به شرطی که چون ماست ماسیده باشد
آدرس وبلاگ:
که این روزها در سوگ مادر سیاه پوش شده است:
آن روز که مادرم مرد
باران می بارید
هر وقت باران می بارد
مادرم می میرد
بهار،
زمین را شاعر میکند
و چشمهای تو
مرا
به این چشمهها نگاه کن
چطور بیوقفه
از دل سنگ زمین
میجوشند
و به گلها
و به سبزهها
و به شعرها . . .
در این دل شب و پس از شنیدن خبر درگذشت سیمین دانشور، نه من دل و دماغ نوشتن مطلبی علمی دارم و نه زمان مناسبی برای چنان نوشتاری است. با مرگ هر نویسنده ای، بخشی از هویت فرهنگی قوم به زیر خاک می رود اما چه غم که نوشتارهای آن ها تمهیداتی هستند برای زنده نگاه داشتن نام شان در حافظه زمان. تا آن جا که به خاستگاه های روانی نوشتن مربوط می گردد، نویسندگان حرفه ای می نویسند تا خطی بر دیوار زمان نقش بزنند و بر مصیبت «فراموش شدن» غلبه کنند. از این منظر، نویسندگان می نویسند چون می ترسند فراموش شوند، می نویسند تا فراموش نشوند. نوشتن، نشانه ترس از فراموش شدن است. تلاشی است برای زنده ماندن پس از مرگ فیزیکی. من این مطلب را وقتی بهتر دریافتم که سنگی بر گوری مرحوم جلال را خواندم و گویا تمام نوشته های ما سنگ هایی هستند بر گورهای ما؛ سنگ هایی که نمی گذارند فراموش شویم و پوزخندی است بر زمان که سعی دارد هم جسم ها را محو کند و هم نام ها را.
سیمین دانشور هم زمان دو نام را با خود حمل می کرد: جلال آل احمد و سیمین دانشور. انگار جلال پس از مرگ زودهنگام خود باقی عمرش را به همسرش داده بود و از او خواسته بود که به جای او هم زندگی کند و این زن به راستی پیوسته نام جلال را زنده نگاه می داشت و چنان که از آثارش بر می آید، همیشه خود را در برابر او مسئول می دید.
یادم هست در مصاحبه ای، کسی از سیمین درباره سنگی بر گوری پرسیده بود و درباره جلال و قضاوت هایش درباره زندگی خصوصی اش و اینکه گویا جلال تلویحا نقدی بر سیمین دانشور داشته. آن جا من برای نخستین بار دریافتم این زن چه نگاه عمیقی دارد و چه قدر خردمندانه مسائل را تحلیل می کند. درست به یاد ندارم آن مصاحبه را کجا خواندم اما تاثیر سخن دانشور چندان بود که پس از سالها هنوز او را تحسین می کنم.
من برای درگذشت سیمین متاسفم، نه فقط برای اینکه نویسنده خوبی را از دست داده ایم بلکه از آن جهت که شخصیت معتدلی از میان ما رفته است. این روزها همه چیز آدم ها را به طرف زیستنی غیر معتدل پیش می برد و سیمین زنی بود که معتدل فکر می کرد، معتدل قضاوت می کرد و معتدل می نوشت. همین فضیلت او را بس تا سال ها بتواند در مرکز توجه نویسندگان کشورمان قرار گیرد. یادش گرامی!
شعر تعزیه
1. یکی دیگر از ژانرهای مغفول مانده که می توان آن را از زیر شاخه های "ادبیات فلکلوریک" به شمار آورد، شعر تعزیه است. منظورم سروده هایی است که برای اجرا در مراسم نمایشی ـ آیینی مربوط به واقعه کربلا و دیگر مناسک مذهبی سروده می شود.
2. ژانر «شعر تعزیه» از آن جهت اهمیت دارد که روایت عامیانه و همراه با دستکاری مردمان را درباره واقعه های مذهبی، به خصوص حادثه عاشورا، نشان می دهد. آنچه برای یک محقق ادبی قابل توجه است، ویژگی های وزنی اینگونه سروده هاست. از انجا که این سروده ها حتی در صحنه اجرا غالبا همراه با آواز خوانده می شود، بازیگر به راحتی می تواند برخی سکته های وزنی موجود در شعر را با زیر و بم کردن صدایش بپوشاند و اگر خواننده ای همان شعر را بدون آواز بخواند، متوجه می شود که در متن سکته های وزنی متعددی وجود دارد. ما می توانیم یک گام هم جلوتر برویم و بگوییم این سکته های وزنی بخشی از سنت موسیقایی این ژانر است برای هماهنگ شدن شعر با ساختار نمایشی اثر. بدین ترتیب می توان صورتی از سنت ادبی ِ "شعر همراه با آواز" را در این سروده ها مشاهده کرد؛ سنّتی که در ایران پیشااسلامی تداول عام داشته است. آن سنت ادبی توانسته از دل قرون و اعصار متمادی عبور کند و در هیأت این ژانر ادامه حیات دهد.
3. طرف قابل توجه دیگر این سروده ها جنبه های محتوایی آنهاست. در یک مقایسه اجمالی می توان دریافت متن هایی از این سروده ها که در نقاط مختلف ایران اجرا می شود، از نظر محتوایی کاملا مشابه یکدیگر نیستند و حتی پاری دستکاری های تاریخی در آنها دیده می شود؛ دستکاری هایی که از دیدگاه یک محقق تاریخ ممکن است "تحریف تاریخ" به شمار آید اما ما می توانیم با خیال راحت آنها را "تفسیرها و قرائت های متنوع مردمان" از وقایع تاریخی به شمار آوریم. در واقع، این دقیقا نقطه ای است که عوام برخورد هرمنوتیکی با متن تاریخ دارند؛ نقطه ای که در گدوره های پیشاتاریخی اسطوره ها را می ساخته و در دوره تاریخی ژانر تعزیه را.
4. جانب مهم دیگر این ژانر، ارتباط آن با ادبیات نمایشی است. در اینکه در ادبیات رسمی کلاسیک ما ژانر نمایشی (شعری که برای اجرای بر روی صحنه سروده شده باشد ) وجود نداشته، بحثی نیست اما هر گاه ادبیات فولکلوریک را به عنوان عضوی از خانواده ادبیات به شمار آوریم (که حق هم همین است)، خلأ وجود ادبیات نمایشی را با این ژانر میتوان پر کرد. ما درست نمی دانیم دقیقا از چه تاریخی آیین های «شبیه خوانی» در ایران برگزار می شده است. منابع تاریخی نشان میدهند که در حدود قرن چهارم و پنج ،آل بویه (حاکمان شیعی) صورتی از مراسم آیینی تعزیه را در مناطق تحت فرمانراویی خود (حتی بغداد) بر پا می کرده اند و آنچه امروز در ایران و برخی دیگر از کشورهای مسلمان وجود دارد، دنبالة همان سنت است. به نظر می رسد خود آن سنت نیز بی ارتباط با «سوسیوش» و مراسم سوگواری سیاوش نباشد؛ مراسمی که در سوگ سیاووش اجرای می شده و متاسفانه از آنها نمونه ای تاکنون به دست نیامده است. این قدر می دانیم که اینگونه سروده ها به "سوسیوش" معروف بوده و هر سال در مراسم آیینی سوگ سیاوش خوانده و "اجرا" می شده است. استفاده از کلمه اجرا بدان معناست که اینگونه سروده ها به صورت نمایشی بوده است. احتمال دارد آنچه در مراسم "شبیه خوانی" که در ایران امروز اجرا می شود، دنباله همان سنّت ادبی ـ نمایشی باستانی باشد.متاسفانه ما نمیدانیم مراسم آیینی دورة آل بویه دقیقا چه ساختاری داشته و آیا پدیدة «شبیه خوانی» در آن مراسم هم وجود داشته یا خیر؟ اگر نشانه ها یا گزارش هایی از مراسم آیینی روزگار آل بویه په دست آوریم، بآن وقت می توانیم با خیال راحت درباره ادبیات نمایشی دوره کلاسیک گفتگو کنیم.
5. این ژانر یک سویه دیگر هم دارد. من نمونه ای از دستنوشته های شبیه خوانی هایی که هر سال عاشورا و تاسوعا در روستای زرقان برگزار می شود، در اختیار دارم. امسال هم مشخصا برای دیدن این مراسم در صحنه اجرا حاضر شدم نکته های قابل توجه را فهرست وار ذکر می کنم:
ـ وزن و بحر سروده های مذکور متناسب با شرایط صحنه، شخصیت مورد نظر، حال و هوای عاطفی تفاوت می کند و اینطور نیست که این سروده ها از ابتدا تا پایان در یک وزن و بحر باشند. ارسطو در فی الشعر آن گاه که درباره تراژدی سخن می گوید، درباره تنوع وزن ژانرهای نمایشی سخن می گوید.
ـ نواختن سازها در «مدخل» نمایش و نیز در قسمتهایی که "پرده یا صحنه" عوض می شود، تداعی کننده ویژگی هایی است که ارسطو در مورد تراژدی مطرح کرده است. در ادبیات ایران پش از اسلام نیز پیوسته شعر با موسیقی همراه بوده است.
ـ این بدان معناست که ساختار "شبیه خوانی" قابل مقایسه با تراژدی یونانی از یک سو و ادبیات ایران باستان از سوی دیگر است. این ایده را ، که اکنون در حد "فرضیه" است، می توان این طور پیکره بندی کرد: سنت شبیه خوانی برآمده از تلفیق دو نظریه شعری یونانی و ایرانی در دوره کلاسیک است. آنچه می تواند این فرضیه را تا سطح یک اصل پذیرفته شده پیش ببرد به دست آوردن نشانه هایی یا گزارش هایی از وجود سنت شبیه خوانی در دوره کلاسیک است.
ـ تلفیق شخصیتهای حماسی و دینی نیز در این ژانر قابل توجه است. برخی صفات و ایماژها و حتی وقایعی که در متن شاهنامه و حماسه ملی ایران سراغ داریم، به صورتی غیر مستقیم (مثلا در قالب ایماژها یا رجزخوانی ها) وارد این ژانر شده است.
ـ آیین پرچم و پرچم داری و آنچه به صورت "علم گردانی" در این ژانر و سایر مناسک مذهبی عاشورا دیده می شود، نیز تداعی کننده پرچم های خاصی است که هر کدام از پهلوانان در حماسه ملی دارند.
6. رویة شگفت آور ماجرا در این ژانر، تاثیر قدرت ایدئولوژی نه تنها بر محتوا، بلکه بر جنبه های غیر محتوایی آن است. مثلا شمر یا دیگر شخصیتهای منفی واقعه عاشورا آنگاه که در مقابل شخصیتهای مثبت و زیبای صحنه قرار می گیرند، بیان شان کاملا احترام آمیز است و انگار دارند با سرورشان صحبت می کنند. ایماژهای به کار رفته نیز همین طور است، یعنی همیشه ایماژهای مرتبط با شخصیت های مثبت نمایش با شکوه، قابل احترام و عزت مند است؛ حتی وقتی شمر "ملعون" در برابر امام حسین "علیه السلام" قرار می گیرد و شروع به رجز خوانی می کند بیانی بسیار محترمانه دارد و در همان حال بسیار خشن و با صبغه ای شیطانی. نیز بسیار پیش می آید که شمر یا دیگر شخصیتهای منفی وقتی رجز می خوانند و یا در کنار ایستاده اند و منتظرند تا نوبت اجرای نقش شان برسد، بر شخصیت های مثبت (که در متن نمایش دشمنان آن ها هستند) زار زار گریه می کنند. این پارادوکس میان "نقش بازیگر" و "احساس بازیگر" صحنه های بسیار دلکشی را پدید می آورد که در هیچ بخش دیگری از ادبیات کشورمان وجود ندارد.
در ازدحام مرگبار استعاره ها
چه حرف های صاف و روشنی
که گم شده
عجیب از نگاه های کور شاعران
که هم چنان
به این غبارهای آمده از آسمان
چنان امید بسته اند
که کودکان به دایه گان.
عجیبتر که من میان این
هجوم گیج و گنگ استعاره ها
هنوز مات آن شباهت ظریف
میان چشم تو و چشم نرگسم.
یلدا
در افسانه ها آمده است که. . .
راستی چه قصه ای است
این که هم تولد مسیحِ نور
هم ولادت امیر تابناک آسمان
هر دو در سیه ترین شب است؟
این اشارتی ست از آن
که نهایت سیاه ها سپیدی است؟
یا روایتی ز عدل بی حساب آسمان؟
یلدا
در افسانه ها آمده که یلدا شب تولّد خورشید است.
شب،
برفكنده به رو گيسوانش پريشان
چركپيراهنش را دريده گريبان
اين بهتن ديو!
چون زني مستِ هر شب به هرجا
ميخزد از هر آن سو به سويي
با فسون سياهش سياهي
ميدمد دمدمه بر چراغي
كآخرين شعلههايش به سر سرخ
میکشد سر برون چون جنینی
وقتِ زادن
که آبستن است شب
تا چه زاید سحر
شعر روستایی
شاید برای شما هم پیش آمده باشد که در مراسمی روستایی به سرودههایی برخورد کنید که سرایندهاش نامعلوم است اما سینه به سینه و نسل به نسل روایت شده، به آواز خوانده شده و دمساز پیران و جوانان بوده است. استاد فاضل جناب آقای دکتر ناصح پاری از این سرودهها را در دو مجموعة شعر دلبر و شعر نگار چاپ کردهاند که ظاهراً از سروده های جنوب خراسان است؛ سروده هایی بسیار دلکش و به همان اندازه ساده.
سروده زیر نمونهای از شعرهای محلی خراسان است (ممکن است در جای دیگر هم باشد). در نماهنگی که من دیدم، این ترانه همراه با ساز کُردی (قُشمه)، رقص محلی و آواز اجرا میشد:
. . .سِبزَه جان نازنینم، نازنینم دلبرم که مَه [= من] به گلشن سایهت نشینم دلبرم
***
دو لب داری، دو گیلاس رسیده دلبرم دو چشمت چشم آهوی رمیده دلبرم
دو ابرویت مثال تیغ الماس دلبرم کدام نقاش چنین نقشی کشیده دلبرم
***
سرم با تیغ ابرویت جدا کن دلبرم دو چشم روشنم را زیر پا کن دلبرم
پس از مرگم عروسی گر بگیری دلبرم به خون شاهرگم دستت حنا کن دلبرم
تا آنجا که من می دانم، در دانشگاه های ایران هیچ تحقیق آکادمیکی درباره این ژانر انجام نشده است. لطفا اگر شما سراغ دارید، در بخش نظرات ذکر بفرمایید. قطعاً در مناطق دیگر ایران و به زبان ها یا گویش های بومی و محلی سروده هایی از این دست فراوان وجود دارد که به علت اینکه در زمره ادبیات شفاهی است، بهتدریج در غبار ایام محو می شوود و با مرگ داننده و خواننده آن ها، از حافظه تاریخی قوم نیز پاک می شوند. در بسیاری از دانشگاه های معتبر دنیا ادبیات فولکلوریک یکی از شاخه های اصلی در پژوهش های دانشگاهی است اما متاسفانه در دانشکده های ادبیات ایران گرایشی یا رشته ای که به این مهم بپردازد، وجود ندارد.
بوطیقای این گونه سروده ها خاص خودشان است و تا تحقیق جامعی درباره آنها صورت نگیرد، نمی توان توصیف علمی دقیقی از آن ارائه داد اما اجازه بدهید همین چند بیت را به عنوان نمونه مرور کنیم:
ـ ایماژها مناسب ژانر حماسی هستند اما زمینة عاطفی ـ معنایی شعر مناسب با ژانر غنایی است. یکی از بهترین نمونههایی است که در آن شاعر توانسته مرز میان ژانرها را در نوردد و به ژانری دست پیدا کند که ما آن را بهطور قراردادی «حماسی ـ غنایی» مینامیم.
ـ بنیاد دستگاه تصویرگری شعر بر تشبیه استوار است اما برخی تشبیهها از کلیشههای رایج در شعر رسمی کلاسیک خارج است. طرفین تصویرها را ملاحظه بفرمایید:
"لب" به " گیلاس رسیده"
"چشم معشوق" به "چشم آهوی رمیده" (تأکید من بر صفت «رمیده» است)
"ابرو" به "تیغ الماس" (با استفاده از ادات تشبیه «مثال»)
"چشم روشن عاشق" به "فرش زیر پای معشوق"
"خون شاهرگ عاشق" به "حنای دست معشوق"
وجه تشخّص و تمایز این دستگاه تصویری نه فقط در مفردات بلکه در کیفیت ارتباطی است که میان عناصر فوق برقرار شدهاست. تصاویر کاملاً تجربی و بر اساس کشف شاعرانه است؛ نه گرتهبرداری شده از روی شعر رسمی.
ـ مجموعه ایماژها عاشقی زار را به تصویر می کشد که در برابر معشوقی که غایب است، بسیار افتاده و متواضع ظاهر شده و هویت خود را در هویت معشوق محو می بیند. در حالیکه در واقعیت بیرونی، به خصوص آنچه در فرهنگ روستایی ما مشاهده می شود، اینطور نیست.
ـ من نمیدانم این ابیات به همین ترتیب است و یا آوازخوان آنها را به این ترتیب تنظیم کردهاست اما به نظر چونان دو بیتیهای به هم پیوستهای میآیند که ماجرایی را روایت میکنند؛ روایتی که با توصیف زیبایی معشوق شروع شده، به مرگ تراژیک عاشق پایان می پذیرد؛ نبردی خونین میان زیبایی صورت معشوق و اندام شکننده عاشق؛ روایتی از جداییهای ناخواسته عاشقان و معشوقان روستایی که با بیان مجازی و غیر مستقیم ترسیم شده است. این نوع روایت غیر مستقیم را در هیچکدام از ژانرهای شعر فارسی غیر از همین دوبیتیهای پیوسته نمیتوان یافت.
ـ وزن شعر مفاعیلن مفاعیلن مفاعلین فعولن است؛ یعنی وزن دوبیتیها. در تاریخ ادبی ایران و قلمرو زبان فارسی نشان داده ایم که این وزن دنبالة طبیعی وزن شعرهای هجایی ایران پیش از اسلام است که همراه با آواز خوانده میشده اند. این قبیل دوبیتیها نیز سروده میشوند که با ساز و آواز خوانده شوند و مکثهای وزنی را که در آنها مشاهده میکنیم، نباید به حساب ناتوانی شاعر در وزن شعر بگذاریم بلکه اصلاً وزن این نوع شعر با کمک آواز شکل میگیرد و آواز بخشی از فرآیند تکوین وزن شعر است. بنابراین خطای وزنی نیست بلکه تمهیدی جمالشناسانه است. در کتاب بوطیقای کلاسیک هم (در دست انتشار) نشان دادهایم که اصلاً صاحبنظران بوطیقا در دوره کلاسیک عامل لحن ( آواز) را به عنوان یکی از عوامل موسیقی شعر به شمار میآوردهاند. کلمه "دلبرم" در پایانه بیتها که ظاهرا نقش ردیف را بازی می کند، افزودة خوانندگان این سروده هاست؛ شاید از آن روی که میان موسیقی کلام با موسیقی برآمده از ساز و آواز سازگاری بیشتری ایجاد شود.
ـ زمینة عاطفی سروده اندوهگین است اما غالباً در مراسم عروسی خوانده میشود؛ یعنی تناقضی هست میان حیث عاطفی شعر با بافتی که در آن اجرا میشود. چنین کارکرد عجیبی که در دیگر ژانرها مشاهده نمی کنیم، از جهت جامعهشناسی ادبیات نیز بسیار قابل تأمل است.
ـ سرایندگان اینگونه سروده ها غالبا معلوم نیستند اما پاری از این سروده ها برگرفته از منظومه های غنایی است که از متن اصلی خود جدا شده و به عنوان دو بیتی های رایج در میان توده ها هویت تازه ای پیدا کرده اند.
ـ نوعی رام نشدگی طبیعی در آنها دیده میشود و از تصنّع مدنیّت در آن ها چیزی دمیده نشده اما توانسته اند خودشان را با عصر حاضر سازگار کنند، مثلاً قابلیت دارند که با نواهای برآمده از دستگاههای موسیقی جدید همراه شوند یا مخاطبان خودش را در میان مردمانی بیابند که در قرن بیت و یکم زندگی می کنند.
ـ در این سروده، حجب شرقی که مناسب زمینههای اجتماعی و فرهنگی کلاسیک است، مبنای ابراز احساسات عاشق است اما در بافتهایی و توسط کارگزارانی اجرا میشود که لزوماً تقیدی به آن نظام ارزشی ندارند.
ـ تمام عناصر متن برگرفته از دو محیط با حال و هوای کلاسیک هستند: "طبیعت ساده + فضاهای جنگی". با اینکه بسیاری از مخاطبان ممکن است تصور روشنی از آن فضاها ندشته باشند اما با شعر ارتباط برقرار می کنند.
ـ در ادبیات مغرب زمینی ژانری وجود دارد که به "شعر چوپانی" معروف است. مشخصاتی که برای آن ژانر ذکر شده، دقیقا همان ها نیست که در این نوع سروده ها مشاهده می کنیم. در ادبیات فولکلوریک ما نیز "شعر چوپانی"، با ویژگی های خاص خودش، وجود دارد اما به نظر می رسد سروده هایی از نوع آنچه در این نوشتار مشاهده می کنید را باید در قالبی "فراتر و کلی تر" از شعر چوپانی و "خاص تر و محدودتر" از ادبیات فولکلوریک جای داد؛ از اولی عام تر و از دومی خاص تر است. با توجه به اینکه خاستگاه اولیه و طبیعی این سروده ها غالبا محیط های روستایی است و نیز عناصر به کار رفته در متن آنها نیز با آن جغرافیا سازگاری بیشتری دارد و سه دیگر اینکه هنوز در محیط های روستایی تداول بیشتری دارد، بهتر است آن ها را "شعر روستایی" بنامیم تا هم از شعر چوپانی متمایز شود و هم در خانواده بزرگ ادبیات فولکلوریک، جایگاه خاص و تعریف شده خودش را پیدا کند.
شما چه مقدار از این سرودهها را میشناسید؟
من هنوز هم بر این عقیده ام که چشمهای تو
اسم اعظم خداست
یعنی آن کلید جمله قفل ها
باورت نمیشود؟!
لحظه ای بیا کنار آینه
رو به روي آينه بایست
بعد اندكي درنگ . . .
آن طلسم پلک های بسته را
با نگاه ساحرانه باز کن
وانگهی وانگهی وانگهی
وانگهی بدون حرف و صوت و گفت
استعارة دل مرا مجاز کن
مجاز کن
مجاز کن
پشت آن واژه ايستاده بودم
و سرک ميکشيدم
منتظر تا بيايي
و
تو
آن
واژه بودي. . .ولی افتاد مشکل ها
(بزرگ داشت روز حافظ)
ـ زمان: چهار شنبه، ۲۰/۷/۹۰
ساعت: ده تا دوازده
ـ مکان: دانشکده ادبیات و علوم انسانی، تالار فردوسی
ـ سخنرانان:
ـ زهره تائبی:
حافظ و امرسن
ـ سید مهدی زرقانی:
تفسیری تازه از مفهوم عشق در دیوان حافظ
های!
شبهای اردیبهشتی دمشق!
که عاشقانههایم را
در دل شما سرودم
چگونه شما را با خود به وطن ببرم
حال آنکه
نگاهبانان مرزها
از شما گذرنامه خواهند خواست
و نام شما در گذرنامة من نیست.
ای همنشینان نجواهای غریبانه!
و شاهدان رقصهای شبانه
در کوچههای خلوت فیلات غربی. . .
من
پارههایی از وجودم را
با شما سپری کردم
اما نگهبانان مرزها خواهند گفت
یکی را برگزین:
پارههای وجودت را
یا وطنت را!
ای بهاران سر سبز طرطوس!
من شما را
و برکههای پوشیده از سبزهتان را
در سحرگاهان
و سایههای درختان زیتونتان را
در نیمروزان داغ
دوست میدارم
و به نازبویان عفیف شما
عشق میورزم
هر چند هرگز
آنها را ندیده باشم.
اما نگاهبانان مرزها خواهند گفت
یکی را برگزین:
وطنت را
یا باغهای زیتون را.
ای تمامیت با شکوه انسان نخستین!
قاسیون بلند بالا!
تو را چگونه با خود به وطن ببرم
وقتی نگاهبانان مرزها
از تو نیز گذرنامه خواهند خواست
و نامت در گذرنامة من نیست.
پس خداحافظ
ای روزگاران سپریشده در ویرانههای تدمر!
ای فریادهای جانخراش خاموش
در دالانهای تاریک بُصری!
ای آوازهای مست جوانی
در کوچهباغهای قُنَیطره!
ای تنهایی سپریشده
در شهرِ سنگهای سیاه!
من انتخابم را کردم
به وطنم باز خواهم گشت.
اما شما را به خدا
پارههای جان مرا
که در اعماق شما به یادگار گذاشتم
به سلامت محفوظ بدارید!
تا روزگاری که
نگاهبانان مرزها
برای عبور خاطرات
گذرنامهای نخواهند.
مشهد
مهر ۹۰
. . .
کجای روایت بودیم؟!
[روایت سر در گمی است
باید بشکنمش
راه های میان بُر
زودتر به منزل می رسند]
هان به یاد آوردم!
آن جا بودیم که
جمع مان کردند در حجره ای تنگ
پس جامه هامان کندند، به جبر
کفن ها بر ما پوشاندند، سپید
نامه ها به دستمان دادند، سیاه!
آمدگان هراسان،
روندگان حیران
ما سر به راهان گمراه را
سر بر راه نهادند
راه و چه راهی!. . .
داغستان درد!
بیابان برهوت!
وادی حرمان و حیرت و هبوط.
پسِ پشت مان:
گذرگاه های محو
پیش رویمان:
بیابانی ناپیدا کران. . .
***
منادیان وعده ها می دادند دلربا!
که هان!
زیبارویی بر راه است
از آن ها که افتد و دانی:
سیاه نامه ها می ستاند به بوسه ای
کلام جادویی می آموزد به نگاهی
نگاهش سنگ را آب می کند
و آب را گلاب.
ولع پدران مان را
در وصف روی و مویش
از بن دندان دیده بودیم
و قصیده های شاعران قبیله را
در ستایش چشم های آن چنانی اش
شنیده.
خیال روی و مویش
پسران قبیله را
شوری بر جان نشانده
و دخترکان تازه بالغ را
رشکی بر نهان افکنده. . .
به راه زدیم و رفتیم
رفتیم و نرسیدیم
نرسیدیم و رفتیم
به گمانم چیزکی نرفته بودیم
یا شاید سال ها
یا شاید همین امروز
خوب یادم نیست
که پدیدار شد:
سیه چرده طناز
لعبتِ پرده نشین
آرزوی دیر به دست آمده!. . .
جان های بر لب آمده
بر درگاهش مشتاق و پریشان
و زمینش
بوسه باران خیل عاشقان سر به هوا
ما دلدادگان شیدا
از هیچ و پوچ جهان، تهی
دست و دل هامان لرزیدن گرفت
و به گِردش درآمدیم رقصان
شوخ و شنگ و لاابالی
چرخیدیم و رقصیدیم
رقصیدیم و چرخیدیم
در آن چرخش مجنون وار
بعضی هامان سر به نیست شدیم
و پاری هامان سر به هست
غوغایی بر پا بود . . .
خیل تماشائیان
بر بام آسمان ایستاده
با انگشت اشارت
نشان مان می کردند
و سر در گوش هم کشیده
چیزها می گفتند به خنده
و پوزخندها می زدند به طنز
چرخیدیم و رقصیدیم
رقصیدیم و چرخیدیم
دستی به جام می
دستی به زلف یار
چشمی به چشم او
مست و خوش و خمار. . .
چرخیدیم و رقصیدیم
رقصیدیم و چرخیدیم
مات و مبهوت و سکندری خوران
در اثنای آن چرخ چرخان
تختی بر آسمان ظاهر شد، سپید
کسی بر آن نشسته بود درخشان
و گرداگردش رنگین کمانی
رقصیدیم و چرخیدیم
چرخیدیم و رقصیدیم
پس از چندی
در اثنای آن چرخ های جنون
سیه چرده
نظر در حال مان افکند
گمانم دور هفتم بود
یا اوّل
یا چندم
خوب یادم نیست. . .
این قدر به هوش بودم که
سیاه نامه هامان ستاندند
یک به یک
و داغی سرخ بر گُرده مان کوبیدند،
به درد
آن گاه عریان مان کردند،
به جبر
و ندا در دادند:
هان!
وقت رحیل است. . .
با چشمانی از حدقه به در آمده
در خویشتن نظر افکندیم:
جمعی خزنده و
چرنده و
درنده و
گزنده
لخت و عور مادرزاد!
غوغایی به هوا خاست.
تماشائیان بام نشین
دست بر چشم ها نهاده
در حیرتی و وحشتی شگرف
بر بام آسمان رمیدند.
پس ما را به بیابانی خوفناک در افکندند:
خارها بر راه و
مارها بر چاه!
آتش می بارید از آسمانش
و ما بی پای افزار و سرپوشی
لخت و عور مادرزاد!
رو به جزیره پطموس نهادیم
تا
سرنوشت جهان را تغییر دهیم.
***
بر راه جزیره
چیزها دیدیم شگفت:
مردان حیرت!
زنان بهت!
طفلان سرسپید!
هزارساله گان خاکسترنشین!
یکی ستاره بر دست
شب پره ها را به خود می خواند
یکی بر کرانه رودی خشک
کوزه ها ساخته بود و کشتی ها
و چشمانش در حسرت قطره ای باران
به سپیدی می زد.
یکی بر چارمیخ
آسمان می خورد
و سوار بر ابرها می آمد
تا چشم آنان را که
نیزه بر پهلویش زدند
روشن کند.
یکی سنگ های گران بر پشت می کشید
یکی کشتی ها سوراخ می کرد
و دیوارهای یتیمان خراب
یکی در کوه می خزید
و دیگری در رگ درخت.
زنی دیدیم
با خنجری مهربان در کف
پاره های قلبش را
به پای مردی روشن می افکند
و مردی که
سر به غرور ستاره ها برداشته بود
و ماه رویان زمینی را
به چیزی نمی گرفت.
دست ها دیدیم و ترنج ها
دست های اشتباهی
و ترنج های خونین
زنی دیدیم
رؤیاهایش را بر باد می بافت
و زیر پای مردانِ تهی
پهن می کرد
تا برایش بچه بسازند.
آوای زنی را شنیدیم
که در حسرت عشقی جان سوز
از آسمان فرو افتاده بود
و واژگون در چاه ویلی
آویزان،
از لبان سرخش
آتش می بارید
و در چند قدمی آب
[عطشناک]
نماز باران می خواند.
زنی دیدیم
برای زادن آب
سر به نخل فرو برده بود
و زنی دیگر
چشمان مردش را
به درآورده بود تا
طفلی به بار آورد
از آب برگرفته.
نوزادی دیدیم که سال ها
در گاهواره استدلال می کرد
حلّ معمای پدر را. . .
بر گِردش هفت شمعدان طلا
و صدایش چونان صدای آبشار
بر دست راستش هفت ستاره
و صورتش درخشان
چون خورشید نیمروز
لبان گوژپشتان تردید را دیدیم
که در لرزشی موذیانه
اوراد بطلان سحر را
نشخوار می کردند.
سری در طشت زرین دیدیم
سخن می گفت
و گیاهی سرخ بر کنارش
اشک می ریخت.
طفلی دیدیم
از آتش عطش
پای بر زمین سخت
می کوبید
و برکنارش
زمزم های زلال، روان.
درختی دیدیم آتشین
که نعره می کشید
و شاخه هایش را
بر دار کشیده بودند.
اژدهایی دیدیم
که آخرین مار
در گلویش مانده بود
و آب می خواست.
ماهی ای دیدیم بر کران آسمان
که از اعماقش
بانگ گوشخراش مردی خسته
به در می آمد.
مردانی دیدیم از جنس کوه
زنانی دیدیم مذکّر
کلاغ ها دیدیم قاتل
و پرندگانی سهمگین
با سنگ هایی درشت در مشت.
گاوی دیدیم سوار بر ماهی
و دختری بربط زن
که بر آسمان می رفت.
پیرمردی دیدیم
قلم بر ستاره ها می کشید
و میشی که در غبار آسمان
به دنبال جفت مبهم خویش می گشت.
چوپانی دیدیم
گوسفند می خورد
و گرگی که با سگی
جفت گیری می کرد . . .
راه بود و
خار بود و
بیابان
رفتیم و نرسیدیم
نرسیدیم و رفتیم
شبان روزان کوبیدیم
رفتیم و نگفتیم
نگفتیم و رفتیم
بر راه چیزها دیدیم شگفت. . .
پای افزار خوفناک مردی شیدا
بر کران راه مانده بود
و چشمان انتظار زنی تنها
بر ردّ پاها سپید شده
آن دورها انگار
دوازده چشمه روشن
جاری بود
و کوهی سهمگین
بر کنار درختی آتشین
مستانه می رقصید
و زن از خاطرات مرد
حذف شده بود.
سپیدمویی دیدیم
از کوه فرود می آمد
با دستانی شعله ور
و جماعتی خاکسترنشین را
که در پوست گاو می خزیدند
به کتیبه فرا می خواند.
بر کتیبه اوراد سحری بود
که جز چشمان سپیدمو
کسی را توان دیدن آن ها نبود.
شهابی از آسمان فرو غلطید
سگی آتش گرفت
بیابان به دو نیم شد
تا سرنوشت غم انگیز جهان
ورق بخورد.
جرج قدیس را دیدیم
سر از تن اژدها جدا می کرد.
بر بلندای جلجتا
خورشیدی سیاهپوش
به تعزیت ماه نشسته بود.
در دشت
شتری می رفت و
خارپشت می خورد
و از پستان های حریصش
خون می چکید
بر کوهانش مردانی نشسته بودند
با پای افزارهای وارونه.
گروهی دیدیم
که بر دار قالی
خدای را می بافتند
و از محاسن شان
شیطانک ها آویزان.
ملخ ها دیدیم چون اسبان
با تاجی زرّین بر سر
و صورتی چون انسان
و مویی بر افکنده چون زنان
و دندان هایی بزرگ چون شیران
با زره هایی آهنین
و دم هایی چونان عقرب های سیاه.
یکی را دیدیم
ایمانش را در هاون می کوبید
تا انعکاس صدایش را
از دل کوه ها بشنود.
برّه ها دیدیم گریزان از چوپان
به پناه دندان های تیز آبدار
مرد و زنی دیدیم
پس از قرن ها جدایی
در هُرم بوسه ای داغ
به خوابی ناز فرو رفته بودند
و کلاغانِ نابه هنگام
چشمان فرزندان نابالغ شان را
در می آوردند.
و ما هم چنان
گنگ و گیج و گول می رفتیم. . .
ناگاه!
گوش های آسمان
سرشار از آوایی دل پذیر شد.
کوه ها، سنگ ها، درختان، پرندگان
در بهتی خاموش
به هم در نگریستند.
دروازه های آسمان گشوده شد
بر کرانه افق
زیبارویی پدیدار شد
که کلام جادویی را خوب می دانست
و انگشت سبابه اش را
به کوه می داد.
مردی جامه به خود درپیچیده
از اعماق غاری تاریک
بر ستیغ قله ای بلند
به درآمد. . .
با گونه هایی گلگون
و زنجیری روشن در دست
بر گردن دیوی تاریک
که تنوره های خشم گنانه اش
پایه های آسمان را می لرزاند.
مرد بر آب می رفت
و ز پی اش شمع هایی روان
چهار شمع و چهارده شمع
و سایه ها سخت از او می گریختند
و ما همچنان
میرفتیم
لنگ لنگان و کژ و مژ
***
پس به رزم گاه سرنوشت درآمدیم:
نبردی نافرجام
میان زمین و آسمان.
کینه های هزاران ساله جوشیدن گرفت
و جدارهای شیشه ای
به مصاف پیکره های آتشین شتافتند
انتقام روز نخستین را. . .
از زمین و زمان
خون می بارید
یک سوم زمین
آتش گرفته بود
و یک سوم درختان و سبزه زارها
سوخته بودند.
در دهاده سنگ و آتش
سنگ هایی بر پیشانی می نشست
و توده های شاخدار را
بر زمین می افکند
تا مست از شراب پیروزی
به اصل خویشتن بازگردند
و سنگهایی
در بازگشت خشماگین و نومیدانه
بر سر و روی ما می شکست:
داغ سیاهی بر جان ما
و حسرت و آهی از نهاد آن ها.
گلوله های آتشین
بر جدارهای شیشه ای فرو می نشست
و محو می شد.
در سرسام نبرد
آن گه که دیگر
تیری در کمانی نبود
و نایی در جانی
به ناگاه!
گوشه آسمان فروشکافت
و سنگی سیاه و درخشان
از دل آسمان
بر زمین سرد فرو نشست.
به گرد سنگ درآمدیم
هفتاد و دو چهره خندان
در آن نمایان
و این نشانه ای بود
برای پایانِ
نبرد به ناچار ما.
از رزم گاه که به در شدیم
سرها دیدیم افکنده
دست ها دیدیم دراز
و پای ها دیدیم سر شده
و ما خونین و مالین
دوباره سر به راه نهادیم
راه و چه راهی. . .
***
خورشید افتاد
ماه تاریک شد
معبد اورشلیم فرو ریخت
ما به پایان زمان رسیدیم.
به چیزی شبیه صبح
آفتابی سرخ و پر شرنگ
از مغربِ آسمان سر برکشید
و رحِمِ شب
آبستن حادثه ای دردناک بود.
تنوره های تنومند آب
از تنور پیرزنی مهربان
سر بر آسمان برداشت
و آب های زلال قاتل
با چشمانی به خون نشسته
عزم جان ما کردند.
ناخدا به زاری
به کشتی مان می خواند
و به درد می گریست.
و ما پسران پرسنده و سر مست
با ترسی ظفرمندانه
بر ستیغ قله ها گریختیم:
بر کوه های آتشینی
در میان دریاهایی
با هزاران ماهی مرده.
و زآن سوی
به صحرای حرام در شدیم:
قیامتی بر پا بود
حیرت آبادی پریشان گرد
با پیکره هایی هفت رنگ
هر یک گریزان به سویی. . .
سلّاخان معصوم و سر به زیر
دست به آسمان برداشتند
و به زاری نالیدند
تا شاید خشم خدایان
فرونشیند.
ناگاه فریادی
در دشت پیچید
که «دهید!»
آن گاه سلّاخانِ به ناچار
با دستانی نحیف و لرزان
چنگ در گریبان عریان مان افکندند
و به مویه های پنهان
بر مرکب چوبین مان نشاندند
لخت و
عور و
خونین و
مالین
پس
ارابه های آتشین خدایان درآمدند
و ما را به مسلخ کشاندند
و دیگر. . .
قهقهه رخوتناک ارّه ها بود
و خرناس خوفناک گلوها.
چشمان حریص ارّه ای تشنه
بر گلوگاهم خیره مانده بود
و میشی در آن حوالی پیدا نبود. . .
[راوی می گوید:
از این جای روایت را
درست به یاد ندارم] . . .
به گمانم برخاستم
صبح بود
یا شب
یا کی؟
خوب یادم نیست.
زمان
در دالان تاریکی
پیش می رفت
و گرگ و میش هوا،
پیدا بود
نه شب بود
نه روز
نه روز بود
نه شب
با دستانی لرزان از ترسی شفاف
سرِ آغشته به خون را از زمین برگرفتم
با شهوتی رخوتناک
بدان در نگریستم
صورتی از من
در او پیدا بود.
مدتی به هم در نگریستیم
پس سر در آغوش هم کشیدیم
چونان دو یار جداافتاده
و گریستیم
زار. . . زار
سخت گریستیم
زار. . .زار. . . زار
آنگاه بی سر و بی پای افزاری
پای بر راه نهادیم
بی ریشه ای در زمینی
یا دستی بر آسمانی
رفیقان نیمه راه
یکایک رفته بودند
یا سر به ارّه های خوفناک
سپرده
من و سرِ خونین
،همراهان موازی،
در جستجوی خانه دوست
به هیچ سویی ننگریستیم
و دیگر بیابان بود و
آهِ تفت و
ناچاری
«زنهار از این بیابان
وین راه بینهایت. . .»
منا، غروب سیزدهم ذی الحجه
مطالب همچنان باقي
به صد دفتر نشايد گفت. . .
آرزوی آزادی در غزل کلاسیک فارسی
1. نظام ارزشی کلاسیک ما از حدود قرن ششم، خوب یا بد، شدیداً تحت تأثیر «تفکر اشعری» و اندیشههای محمد غزالی و اعوان و انصارش قرار گرفت. در امپراتوری عظیم سلجوقی با آن فراخناکی که داشت دو چهره شاخص و اثرگذار ظهور کردند. یکی خواجه نظامالملک که با مدیریت شگفتآورش زمام امپراتوری را در کف داشت. این مرد عجیب در سرتاسر امپراتوری دانشگاههایی تأسیس کرد که به نام خودش نامگذاری شد: نظامیهها. این دانشگاهها برخوردار از حمایتهای مالی وزیر اعظم بود و آنطور که مدارک تاریخی نشان میدهد، دانشجویان آنها از حقوق و مزایایی نیز برخوردار بودند. خواجه علاقه وافری به شخصیت اثرگذار دیگر این عصر یعنی «امام محمد غزالی» داشت. محمد غزالی در نظر خواجه آن مرد ایدهآلی بود که لقب «امام» زیبندهاش بود. لذا آثار این مرد تبدیل به اصلیترین کتابهای نظامیهها شد و طولی نکشید که ایدههای او به مثابه ایدههای مورد نظر رسولالله در سرتاسر امپراتوری به رسمیت شناخته شد. در واقع بازوی اجرایی خواجه و قدرت فراوان امام در تئوریپردازی در کنار یکدیگر قرار گرفت تا ایدههای امام به سرعت در سرتاسر دانشگاهها گسترش یافت. . .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ايام سوگواري "آزاده آزادي بخش" را تسليت عرض مي كنم.
سیه چرده
ای به تمام!
ای که نشسته ای چنین
بر سر ره
چون دگران
تو نیستی
تو به یقین نشسته ای
بر سر و چشم و دلمان. . .
ای به جمال!
با توام آنسان که زمین
به گرد خورشید نهان
چرخ زنان، چرخ زنان. . .
ما نگران، تو نگران
گیسوی خود را بفشان
چو شبنشین آسمان
تا که ببینی ام چه سان. . .
تو نیستی، تو نیستی، تو نیستی
چون دگران
ای به کمال!
هفتم ذی الحجه، رو به روی "خانه"
از دوگانگی تا دوگونهگی
1. تا آن جا که به اندیشههای توحیدی مربوط میگردد، از دوره پیشااسلامی دو نظام توحیدی وارد دورة اسلامی شد. نخست خطی که ما در این نوشتار و به طور قراردادی آن را «نظام یگانهگرا» مینامیم و ریشهاش به گاثاها میرسد؛ نظامی که منشأ خیر و شر را در عالم بهصراحت یکی میداند. دوم خطی که آن را «نظام دوگانهگرا» می نامیم و منشأ خیر و شر را دو چیز میداند؛ همان نظامی که در تعابیر متون اسلامی به ایران قبل از اسلام منسوب شد و به ثنویتگرایی شهرت یافت.
بُعد سوم در غزل کلاسیک فارسی
1. بوطیقاهای خاص، تناسب ها و الزامات خاص خود را دارند. نسبت میان آنها مانند نسبت دایره های متداخل است نه دایره های کاملا مطابق یا کاملا از هم جدا. مطمئنا میان غزل عراقی و غزل سبک موسوم به هندی نقاط مشترک و غیر مشترکی هست، چنانکه میان شعر کلاسیک فارسی و شعر مدرن. همین وجوه مشترک و اختلاف است که سطوح مختلف سبکی را پدید آورده است؛ از فردی گرفته تا دوره ای، منطقه ای و فرامنطقه ای. نقطه های عطف تاریخ ادبی، همان منطقه ای هستند که سبکهای ادبی تغییر می کند و بدین جهت از دیرباز ارتباط تنگاتنگی میان دو گفتمان تاریخ ادبی با سبک شناسی برقرار بوده است. میزان تغییر در این نقاط عطف یکسان نیست. مثلاً دامنه تغییرات در انتقال از سبک خراسانی به عراقی کمتر از عراقی به هندی و در هر دوی اینها کمتر از شعر کلاسیک به شعر جدید است. هر چه دامنه تغییرات بیشتر باشد، سیستم «نقد شعر» و معیارهای ارزیابی شعر دچار تغییرات بنیادیتری می شوند. وقتی این تفاوتها به اوج خود برسد، دیگر صحبت از «تغییر سبک شعر» درست به نظر نمی رسد، بلکه باید از «تغییر بوطیقا» سخن بگوییم. مثلا در انتقال از دوره پیشااسلامی به دوره اسلامی ما با تغییر سبک مواجه نیستیم بلکه با تغییر بوطیقا مواجه هستیم. همین اتفاق در انتقال از دوره کلاسیک به دوره جدید می افتد که باید از تغییر بوطیقا سخن گفت نه تغییر سبک شعر.
سال صفر
هشتادسال است
چفت و بست اتاقم را
،که به شکل یک پنج وارونه است،
محکم بستهام.
هیچ روزنی پیدا نیست.
اکنون
باید تقویمها به سال صفر رسیده باشند.
و من نمیدانم
با این هجوم کلمات هشتادساله
که هر روز بر سرم آوار میشوند
چه کنم؟
انگار این بار
از راه زبان درآمدهای
و من باید
هشتادمین شکست سهمگینام را
دیوانهوار جشن بگیرم.
مهر 1389 دمشق
مثنوی و «انسان ـ جهان» مدرن
پیشکش به محضر دوستان جلسه «مثنویخوانی»
1. بارها آزموده بودم مثنوی را: وقتی مارمولک های حیرت، شک و تردید چنان از سر و کولم بالا میرفتند و پایین میآمدند که از من چیزی جز یک پرسش گنگ و بیجواب درباره غرض حیات باقی نمانده بود، مثنوی آمده بود و مرا آرام کرده بود. آنگاه که به شتاب از متافیزیک دور میشدم، آنقدر که غیب برایم مفهومی چونان چهارشنبه سوری یافته بود که حیثیت اسطورهای داشت و نه چیزی بیشتر، مثنوی صورتی محسوس و دیداری از غیب پیش چشمم آورده بود تا مرا رام و آرام کند. زمانی که در شهر هوی عاشقی مرا میزدند و شیدای عالم شده بودم، مثنوی از راه رسیده بود و گفته بود که چه سان باید زوایای روح را گسترش داد تا منهدم نشوم و نیز زمانی که عشق اثیری چنگ در جان ناکامم افکنده بود، چندان که بی واهمهای و همهمهای در میدان شهر رقص شبانه میکردم، باز مثنوی از راه رسیده بود و گفته بود که آرام باش آرام جان! من سالها با مثنوی زیسته بودم و تفسیر آن را از دهانهای مکرر (چونان قند مکرر) شنیده بودم و در قالب آن تفسیرها خزیده بودم و آنها را در خودم و خودم را در آنها هضم کرده بودم تا عمق حرفها را دریابم و آنگاه به تفسیرهایی تازه رسیده بودم که بر تفسیرهای پیشینی بنا شده بود اما آنها نبود و این خاصیت هر شاهکاری است.
اخلاق متافیزیکگرا، اخلاق دنیامدار
1. یک تفاوت دیگر ادبیات کلاسیک ما با نظامهای فرهنگی مدرن در این است که مبنای اخلاق نظری و عملی در آنجا «متافیزیکی» و اینجا «دنیامدار» است. یعنی مثلاً انجا دروغ بد است چون خلاف مصلحت سرای دیگر است و ما را از بهشت دور و به جهنم نزدیک میکند. به همین ترتیب راستی خوب است چون میتواند در سرای دیگر ما را به جنت عدن وارد کند. این در حالی است که در نظامهای مدرن دروغ بد است، چون خلاف قوانین مدنی است و زندگی فردی و اجتماعی ما را در همین دنیا دچار اختلال میکند و راستی خوب است چون زندگی فردی و اجتماعی ما را در همین دنیا سامان میدهد. مردمان باید راست بگویند نه لزوماً از آن روی که به بهشت بروند بلکه لزوماً بدان سبب که بتوانند در جامعه زندگی کنند. منظور من از متافیزیکی بودن یکی و دنیایی بودن دیگری دقیقا این است.
باز روز شنبهست
روز تلخِ هفته
مدرسه المهدی
بچههای چهارم
آن خران بیدُم. . .
دفتر چهلبرگم
روی میز است انگار!
من در آن میبینم
خاطراتی سرشار. . .
روی برخی اوراق
مهر آقا پیدا:
آفرین دلبندم!
آفرین فرزندم!
روی برخی دیگر
هی نوشته آقا:
بیشتر دقت کن!
این چه خطست آخر؟!
چند جا هم آقا
چشمها را بسته
چون نه امضایی هست،
نه خطی، نه مهری
چند ورق را هم من
کندهام، یادم نیست
که چرا کندم لیک
جای آنها خالیست
وای! اینجا را باش
ردّ چای و قهوه
نکند آقامان
این ورق را دیده!
صفحههایی هم هست
پر کثیفی و پلشت
صفحهای غرق گنه
حال آدم را. . . اَه!
ورق نقاشی
و دو چشم نرگس:
چه قَدَر زیبایی!
بیتو هرگز! هرگز! . . .
این ورق را ای کاش
میشد از بُن بَرکَند:
زنگ ضجة مادر
زنگ مرگ بابا!
یاد بعضی اوراق
میدهد جان را چاک
مثل مرگ مادر
پیش چشم خواهر
راستی انگاری
صفحة آخر شد
عمر چهلبرگی ما
چه به سرعت سر شد!
دمشق، شهریور ۱۳۸۹
اخلاق فقرا، اخلاق اغنیا
1. در نوشتارهای پیشین اشاره شد که یکی از علل کم توجهی نسل جوان به ادبیات کلاسیک، خصلت «نجیب و چهل سالانه» آن است. نسل شیدا، شوخ و شنگ و غالبا سنت شکن امروز ادبیاتی می خواهد از جنس و متناسب با منویات خودش. در این نوشتار سعی می کنیم به یکی دیگر از عواملی اشاره کنیم که ممکن است رابطه امروزیان را با ادبیات کلاسیک شکرآب کند.
Tafaronism
1. وارد شدن برخی تعبیرات به گفتمان ادبی کشور، سرنوشت ساز است. این درست ولی به نظر شما با ترکیبات و کلمات تازه ای که از شدت دستمالیشدن «تازگی» و «اثرگذاری» خود را از دست داده اند اما حضورشان ضروری است چه باید کرد؟ یکی مثلا همین ترکیب «روشنفکر ادبی» است؛ تعبیری که با وجود اهمیت و ضرورت وجودی اش، در اثر کثرت استعمال و تکرار، خنثی شده و هیچ فکر و احساس تازه ای را در مخاطب بر نمی انگیزد، هر چند ممکن است برای پاری از خوانندگان که خارج از گود ما ایستاده اند، فکر برانگیز نباشد اما «حساسیت برانگیز» باشد (عجب اختاپوسی است این «سیاست»! به هر طرف می رویم و درباره هر موضوعی می خواهیم سخن بگوییم سر و کله اش پیدا می شود؛ حتی در فینال جام جهانی).
ای سپیداران! درختان غرورِ باغ!
ریشههاتان رفته تا اعماق!
شاخههاتان شادمان از سیر در آفاق!
صبحهاتان دیدهبان حرکت خورشید!
ظهرهاتان صد کبوتر در پناه سایهتان مهمان!
عصرهاتان از عبور ابرها آگاه!
شامهاتان پر ستاره! بوسهتان بر ماه!
هیچ میدانید آیا
ما نهالکهای تازه سر زده از خاک
آرزومان چیست؟! . . .
دمشق، تیر ۱۳۸۹
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مطلع شدم که استاد شفیعی کدکنی به وطن بازگشته اند. این واقعه مسرت بخش را به شاگردان و دوستان ایشان تبریک عرض می کنم .
مدیحهای برای شقایق کوهی
مگر چکامه بلبل
مگر قصیده غرّای آن هَزار هراتی
مگر چکاچک ساران
مگر ترانه شیرین آن خدای نباتی
به گوش جان تو آمد
که این چنین چالاک، برآمدی از خاک!
برای سر زدنِ تو
چه نذرها که نکرده، چه عهدها که نبسته
بهار خونیندل. . .
تویی اجابت باران، به التماس بهاران
به دستهای درختان، به شاخههای شکسته
تو دردهای نهفته به کوهسارانی
که این چنین چالاک، برآمدی از خاک!
تو ای نمایش تاریخ!
چنین که روی تو گلگون. . .
چنان که داغِ سترگی، نشسته بر دل تو خون
تو خاطرات زمین از، تو التهاب زمان از
هجومِ قوم تتار و غُز و مغولخانی
که این چنین چالاک، برآمدی از خاک!
تو ای حماسة کوه وتو ای تغزّل دشت و
تو ای رثای سراسر خروش و خشم بهاران!
چنین که جسم تو ویران. . .
چنان که جان تو شیدا
چنین که در کمر کوه، نشستهای به تماشا
تو از اهالی دردی، تو از خراسانی
که این چنین چالاک، برآمدی از خاک!
۲۹ خرداد، دمشق
تجربه عمیق زیستی
1. آیا هیچ توجه کرده اید که چهره های شاخص شعر کلاسیک ما عمدتاً «بعد از چهل سالگی» به طور رسمی قلم به دست گرفته و خودشان را به عنوان شاعر به جامعه ادبی کشور معرفی کرده اند؟ پیش از آن عمدتا در حال تکمیل تجارب زیستی و آموختن بوده اند: فردوسی در شاهنامه، فرخی در مدیحه ها، سعدی در بوستان، نظامی در خمسه، مولوی در مثنوی، عطار در مجموعه آثارش همگی در سنین حدود چهل وارد به گود شاعری شده اند. از حافظ و خیام اطلاع دقیقی نداریم اما آن پشتوانة اندیشگی سترگ که ما در شعرشان می بینیم، بعید است متعلق به پیش از چهل سالگی باشد. این وضعیت منجر به آفرینش ادبیاتی غالباً «نجیب و چهل سالانه» شده است. با این حساب عجیب نیست اگر بشنویم چهل ساله گان و بزرگترها با ادبیات کلاسیک ما راحت تر ارتباط برقرار می کنند تا جوانان و نوجوانان. من همیشه می دیدم که میانسالان ارتباط عاطفی عجیب، عمیق و غریبی با سروده های کلاسیک برقرار می کنند. حالا فکر می کنم علتش همین تناسب باشد میان مقام «سخن» با حال «گوینده» و «مخاطب».
نسبت شعر و واقعیت
1. اگر همه حرفهایی را که منتقدان ادبی و نظریه پردازان هنرها مطرح کرده اند در یک کتاب گرد آوریم، متوجه می شویم که یک رکن همه آن مکاتب و ایسم های ادبی و هنری «واقعیت» است. حتی آنهایی که خواسته اند مکاتبی را پی ریزی کنند که درست نقطه مقابل «واقعیت» قرار دارد، باز چاره ای نداشته اند جز اینکه مکتبشان را در نسبت با واقعیت تعریف کنند. از نظرات حکمای یونان گرفته تا نئوکلاسی سیم، رمانتی سیسم، ناتورالیسم، سورئالیسم و بقیه ایسم های هنری همه در نسبت با واقعیت تعریف شده و هویت یافته اند. این یعنی اینکه ذهن آدمی حتی در تجریدی ترین حالات نمی تواند کاملا دامان خود را از چنگال واقعیت رها کند؛ «واقعیت» عنصر هویتساز ذهن ماست و ذهن حتی «نقیضِ واقعیت» را فقط در ارتباط با آن تعریف و درک می کند. حالا برای چند لحظه واقعیت و همخانواده های آن را از دل تعاریف مکاتب هنری بیرون بکشید تا برای تان روشن شود که چقدر این کلمه کلیدی است. ما ممکن است بتوانیم به جدال با واقعیت برویم اما از «فکر واقعیت» رها نخواهیم بود؛ چنان که ممکن است از آزادی دور باشیم اما هیچ گاه نمی توانیم از «فکر آزادی» رها شویم. «واقعیت و آزادی» همزاد طبیعی ما هستند.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|